تبليغاتX
عشق در بن بست

بن بست

 لیاقت

گوهر خود را نزن بر سنگ هر نالايقي، صبر کن گوهرشناس لايقي پيدا شود.‏

|+| نوشته شده توسط بابك در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 16:25 |
 دعوت

 

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد، لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌ منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعدازظهر كه‌ شوهر آن ‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ در خانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم ‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگر از دوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان ‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. ‏

شوهر كه‌ بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفتگوي‌ آنها بود، گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌ كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلند شده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! در اين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌ منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هرجا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند. هركجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد. ‏

|+| نوشته شده توسط بابك در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 18:52 |
 نظر شما چیه؟

برگشتم تا باز هم باشم

 

- ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه؟ تو وقتي شادي ميخندي، من وقتي تو شادي ميخندم.

|+| نوشته شده توسط بابك در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 15:15 |
 بايد قبول کرد

در گير ودار حادثه تنها نمي شود

ديريست بغض سرد زمين وا نمي شود

اينجا هميشه عادت مردم به مردن است

اينجا شبيه من وتو پيدا نمي شود

يک ذره عشق تا به سر آغاز خود رسند

حتي نصيب مردم اينجا نمي شود

بايد به فکر رد شدن از اين هميشه بود

بايد به فکر حادثه.....اما نميشود

راهيست تا هميشه ي اين درد شط خون

صدها هزار قطره که دريا نمي شود

هر کس رسيد تا تب خورشيد مرده باد

اين شام تلخ يخزده فردا نمي شود

بايد قبول کرد همين است سرنوشت

بايد قبول کرد همين تا نمي شود

|+| نوشته شده توسط بابك در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 19:42 |
 جملات رمانتيک ويژه پيچوندن :
- آرزوي من خوشبختي توست، با من باشي يا نباشي فرقي نميکنه!!

- خودم هم نمي دونم چيکار ميخوام بکنم.نميخوام تو به آتيش من بسوزي!!!

- تو هم خوشگلي،هم باهوشي،هم زرنگي.. .آدمهايي خيلي بهتر از من گيرت مياد!!

- ما مدلهاي ذهنيمون با هم فرق ميکنه!! هيچ پروسيجري براي تلفيق اين دو مدل نداريم!!

- تاکيد مداوم بر برخي جملات شريعتي:"اگر عشق دوام يابد،به ابتذال ميکشد

 

 

|+| نوشته شده توسط بابك در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 20:12 |
 سيب

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالها هست كه در گوش من آرام،

آرام

خش خش گام تو تكرار كنان،

ميدهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا،

- خانه كوچك ما

سيب نداشت .

|+| نوشته شده توسط بابك در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 ساعت 18:44 |
 ميخواهم به تو بگويم

ميخواهم به تو بگويم

از بي خوابيهاي شبانه ام

از نفسهاي در شماره ام

از کوره قلب پر شراره ام

از بي قراريهاي کودکانه ام

ميخواهم به تو بگويم

از حلاوت سوزش تازيانه سخنت

از  معصوميت نگاه  ديدگانت

از محنت بي تو بودنت

ميخواستم به تو بگويم اما حيف که ديگر دير است

|+| نوشته شده توسط بابك در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 14:58 |
 کاش

کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند

تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند

سادگي ، مهر و صفا قانون انسان بودن است

کاش قانونهايمان " يک دم " رعايت مي شدند

اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب

کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند

گاهي از غم مي شود ويران دلم ،اي کاشکي

بين دلها غصه ها مردانه قسمت مي شدند

|+| نوشته شده توسط بابك در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 19:11 |
 اگه بگم

اگه بگم که قول مي دم تا هميشه باهات باشم

اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم

اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي

اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم

اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم

اگه بگم ماه مني هر نفسی راه مني

اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني

ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال

ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه وکال

ميشي برام ماه شباي بي سحر

ميشي برام ستاره ي راه سفر

ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني

بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني

براي سعادتت شبا شعرامو من داد مي زنم

براي خوشبختي تو خدا رو فرياد مي زنم

|+| نوشته شده توسط بابك در شنبه دوازدهم اسفند 1385 ساعت 15:25 |
 زيبا ترين قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا ميکرد که زيبا ترين قلب را در تمام آن منطقه دارد.جمعيت زيادي جمع شدند.قلب او کاملا سالم بودو هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود.پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند.مرد جوان در كمال افتخار با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت ؛ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت((اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست.))

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند.قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود.قسمتهایی از قلب برداشته شده بود و تكه هايي جايگزين آنها شده بود.اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هاي دندانه دندانه در قلب او ديده ميشد.در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه ايي آنها را پر نكرده بود.مردم با نگاهي خيره به او مينگريستند و با خود فكر ميكردند كه اين پير مرد چطور ادعا ميكند كه قلب زيباتري دارد.مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:((تو حتما شوخي ميكني...قلبت را با قلب من مقايسه كن؛قلب تو تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.))

پير مرد گفت:((درست است قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نميكنم.ميداني هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادم.من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است.كه در آن قسمت بخشيده شده قرار داده ام؛اما چون اين دو عين هم نبوده اند گوشه هاي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند.چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كسي بخشيده ام اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند.اينها همين شيارهايي عميق هستند گر چه دردآورند اما يادآورعشقي هستند كه داشته ام.اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام پر كنند.پس ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟))

مرد جوان بي هيچ سخني ايستادو در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير ميشد به سمت پيرمرد رفت.از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد. و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد.پيرمرد آن را گرفت  و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مرد جوان گذاشت.مرد جوان به قلبش نگاه كرد ديگر سالم نبود اما از هميشه زيبا تر بود زيرا كه عشق از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.

|+| نوشته شده توسط بابك در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 14:17 |
 می مانی

تو مرا مي فهمي

من تو را مي خواهم

و همين ساده ترين قصه يک انسان است

تو مرا مي خواني

و من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم

و تو هم مي داني

تا ابد در دل من مي ماني

|+| نوشته شده توسط بابك در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 ساعت 18:23 |
 عزيزم!

عزيزم: با من مدارا كن تا تب هيجان با تو بودنم فرو نشيند و خودم را در يابم.

عزيزم: لطفا توعشقت داغ نباش چون من ميترسم داغي تو يه روز سرد بشه.

عزيزم :اجازه بده تو عشقمون پخته بشيم چون هيچ پخته اي خام نمي شه.

عزيزم: لطفا به من قول آينده را نده. اجازه بده اول زمان حال را با تو درك كنم، تا بتونم تصويري از آينده بسازم.

عزيزم: از من نخواه تا همه عشقم را يك جا نثارت كنم.كه عشق بايد چون شبنم بر جان بشينه.نه چون باران بهاري سيل بسازه.

عزيزم: لطفا عاشق حقايقي باش كه درمنه ، نه عاشق روياهايي كه دوست داري در من باشه.

عزيزم: از آلان به خودت بگو كه من هم يك انسانم و هيچ آدمي بي عيب و بي خطا نيست.پس لطفا در مقابل عيبها و خطاهايم صبور باش.

عزيزم: اسم من را صدا كن چون با شنيدن اسمم از زبانت احساس وجود ميكنم.

عزيزم: نگاهم كن ، تادر نگاه شرم آلودت معناي دوستت دارم را بخوانم.

عزيزم: با من سخن بگو تا در متانت حرفهايت، شيريني عشق را حس كنم.

عزيزم: دست نوازش بر سرم بكش ، تا با نوازشت جاني تازه در كالبدم دميده بشه.

عزيزم: اشك روي گونه هايم را پاك كن، تا شايد هر گز براي با تو نبودن اشك نريزم.

|+| نوشته شده توسط بابك در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 18:57 |
 بيائيد ساده باشيم

جائي روي قلبت،ذهنت و يادت بنويس :

هيچ كس 2 بار زندگي نمي كند

روزي 2 بار به اين نوشته نگاه كن !!!

آفتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ، ناگهان ستاره اي

چشمك زد..آفتابگردان سرش را پايين انداخت

آري...گلها هيچ وقت خيانت نمي كنند

درها را ببند ، پنجره ها را هم ، پرده ها را بكش ، درزها را بگير، روزنه ها را هم ...

او هميشه آنجا ايستاده است ، آن طرف خيابان ، روبروي خانه ات ، تو را مي پايد..

مي روي و مي آيي...مي خوابي و بيداري...

و او چشم از تو برنمي دارد . كمين كرده است و منتظر است ،

منتظر يك آن ...يك لحظه ...يك فرصت...

تا اين در باز بماند و اين پنجره نيمه بسته ...

منتظر است ، منتظر يك روزن ...يك رخنه ....

او شيطان است ......

دنيا آنقدر وسيع است كه براي همه مخلوقات جايي هست ، به جاي آنكه جاي كسي را بگيريد تلاش كنيد جاي واقعي خود را

پيدا كنيد!!

اشخاصي كه به اجبار مي كوشند جالب باشند بيشتر از همه نفرت انگيز مي شوند!!

شما هركس و هر چيز هستيد ، شناسنامه اي صريح تر و صادق تر از زبان خويش در

دست نداريد

پل ها را خراب نكنيد ، از اينكه مجبور خواهيد شد چند بار ديگر از همان رودخانه عبور كنيد متعجب خواهيد شد ...

موفقيت روي ستونهاي شكست شكل مي گيرد

به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چيزي كه پس از آن آمد

لبخند بزن !!

لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان توسط آن، نگاه را وسعت داد

وقتي ناراحتيد از اينكه به چيزي كه مي خواستيد نرسيديد ،

محكم باشيد و خوشحال....

خداوند در فكر چيز بهتري براي شماست...

مشكلات مانند دست اندازهاي جاده اند

كمي از سرعتتان كم مي كنند اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهيد برد ، زياد روي دست اندازها توقف نكنيد

به حركتتان ادامه دهيد....

چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب ، از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند كه ريزش اشك ها مانع از ديدن ستارگان مي شود

تاريكترين لحظه شب ، لحظه قبل از طلوع آفتاب است.

به اوج رسيدن دشوار است اما در اوج ماندن دشوارتر

جرا كه نهايت اوج ، نخستين مرحله سقوط است.

همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند اما تمام شاديها و پيشرفتها وقتي رخ

مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيم..

بيائيد ساده باشيم

چه در باجه يك بانك ، چه در زير درخت .

|+| نوشته شده توسط بابك در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 19:56 |
 تصميم بگير

تصميم بگير كه روز خوبي داشته باشي.

 بهترين و ارزان‌ترين پوشش براي تو لبخند است.

 زيبا سخن بگو و گوش كردن را بياموزودو برابر آنچه مي‌‌‌‌‌‌‌ گويي گوش كن.

 براي رسيدن به هدف برخيزو براي انجام خير درنگ نكن.

به سخت ترين دست نيافتني ها خواهي رسيد . يك تنه اگر اراده كني و تسليم نشي.

 تا فرصت باقي است كار نيكي انجام بده.

 ايمان داشته باش كه تو مهمي.

تو مي تواني با اتصال به لايزال الهي هر كاري را به انجام برساني. خودت را باور كن.

 براي اهدافت بالاترين را در نظر بگير و با همه‌ي قلب و ايمانت برايش تلاش كن.

 از دعا غافل نشو و نگراني را از خود دور ساز. براي هيچ چيز نگران نباش و براي همه چيز دعا كن و شكر‌گزار باش.

|+| نوشته شده توسط بابك در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 19:30 |
 شادی

شادي حالتي ماورايي است و هميشگي. ولي خوشي لحظه ايست. خوشحالي ناشي از شرايط بيرون است وهمان شرايط بيروني آن را با خود ميبرد.به همين دليل براي خوشحالي به ديگران وابسته هستي.و هر وابستگي قيد و بند است که ناخوشايند است ولي شادي از درون بر مي خيزد و به بيرون وابسته نيست.جريان خود جوش نيروي خود انسان است که اگر اين نيرو راکد باشد شادي در ميان نيست واگر نيروي درونت رودخانه شود و جاري.آنوقت شادي پديد مي آيد.و ترانه اي در قلبت سروده ميشودو سر مستي و شعف ايجاد ميشود.  

|+| نوشته شده توسط بابك در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 20:30 |